|
بعضی آدم ها آنقدر فیس و افاده دارند که فکر می کنم اگر تلنگری به آنها زده شود می شکنند پر از غرورند از چهره ای مصنوعی...اگر یک لحظه از خودشان غافل شوند این طرح ساختگی شان در هم می شکند و چهره ی عجوز و زشت درونشان هویدا می شود.هرگز نمی توانم تصور کنم که برای مدت طولانی با آنها در جایی سر کنم.خشک و عبوس و متکبر!
شاید لای یک کتاب را هم در عمرشان باز نکرده اند اما برای اینکه از قافله عقب نمانند شروع می کنند به تعریف از شکسپیر و دانته! من انسان هایی را دوست دارم که "ارزش" داشته باشند. درونی باشند نه برونی. شاید تقصیر خودشان نباشد ...شاید مجبورند برای نیم نگاهی... من هم آن روزها را پشت سر گذاشته ام .روزگار الزام ها و باید ها... روز های زندگی دوگانه...در خانه به گونه ای بودن و بیرون از خانه تظاهر به آنچه دیگران می پسندند.امروز اگر خسته ام امروز اگر تحمل کوچکترین نا ملایمی را ندارم شاید این تحفه یادگار آن روزها باشد. روزی که صاحب آفرینش اساس این دنیا را می چید اگر به انسان ها درک و فهم بالاتری می داد بشر مفلوک شاید این مشکلات را نداشت.... گاهی اوقات این فکر وحشت زده ام می کند که نکند تنها این منم که طغیان کرده ام و این چهره ها را محکوم می کنم نکند تنها نقص و ایراد هستی منم .من ... آری من... آری همیشه آخر قصه به این نتیجه می رسم که دنیا و همه ی مردمانش نرمالند و تنها عیب از من است... ولی من که کاری نکرده ام جز تحمل این پریشان حالی ها... خدایا مگر شاهد نیستی؟من جز آدم کردن این آدم نماها چیزی از تو نخواسته ام...هیچ چیز پس چرا؟... طغیان و گلایه کافیست...خموش! تنها ایراد هستی منم و شاید با رفتنم همه چیز درست شود...شاید...
از اين زمانه چه دلم گرفته است.ديگر هيچ چيز و هيچ کس طراوت سابق را ندارد.ديگر به عشق يک برنامه تلویزيوني به خانه بر نمي گردم.دور و برم پر است از دروغ و ريا.مردم عموما و دوستانم خصوصا انگار خنجري برهنه در آستين دارند.تفريحاتمان جز با فسق و فجور ديگر لطفي ندارد.به اطرافيان که نگاه مي کنم گرگان درنده اي مي بينم که قصد انسانيت نداشته مان دارند.جالب که در آیينه که روزي از صادقين بود نيز ديگر رنگي از آن سابق نمي بينم.عجب براي دل خوشکنک من چه دروغها که نمي بافد.هيچ وقت نتوانستم درک کنم که چرا عده اي رهزن دل مردم مي شوند و سپس با هيچ آنرا معاوضه مي کنند. زماني در طفوليت خويش هرگاه نام مشرکين(فيلسوفان و دانشمندان غرب!) را مي شنيدم و هرگاه که به هيچ انگاري ايشان گوشم اذيت مي شد به ايمان کودکانه خويش مي باليدم و به ايماني که ازآن خودم بود و در نتيجه رنگ خدايي داشت.ليک حال را در حالي سپري مي کنم که براي فرار از از دست شرک درون و خداي کوفتي عصر و مردمانش به خداي نيچه و هيچ انگاري هم دستانش پناه مي برم.چه دردناک و غم افزاي است تغيير و دگرگوني ذات! فرار از تنهايي را دوست نداشتم و سعي ها کردم که تنها باشم.چنان ورق به نام من و کام تنهايي برگشته که ديگر در جمع عزيزانم! چنان احساس نا خوشايند تزوير و ريا مي کنم که خود پناهگاه دلهاي تنها شده ام. شايد اينجايي که من هستم آخر دنيا باشد و من هم به اسلافم مي مانم که آتش درون را با زن و کودک و کار و بار خاموش مي کنند و آرامش را نصيبند.
آیا سکوت تو گواه ارتکاب گناه من در این جمع آشناست؟ دریغ از این همه کاش
واین هم از آخرین شعرم در این وبلاگ...
من پر از شعر ترم پر از آواز سکوت از گناهی فاحش.. که به پهنای دل سوخته ام می ماند... چشم من بارانی ... .............زنده ام پنهانی... ...........چه شب بی سحرم غمناک است ! سهم من از بودن مثل آدم ها نیست... سایه ای نمناک است در پی یک لبخند... می گریزم هرچند صد چراغ خاموش ره به روی قدمم می بندند ... وآن شبح های غریب... چه به روز سیهم می خندند... نیست بر من غمشان! غم این بی خبران! من به رسوایی خود می نازم!!! ~شاید این خیره سری اندکی کم کند از بار غمم~ می روم نعره زنان... ایهاالآدم ها...! مردگان خاموش...! ای گرازان پلید...! سنگسارم مکنید تلخی این دل تنگ می شکافد تن سنگ! ~این چنین ویرانم~ آخرین میهن من! همدم بی من من! این ریای بی رنگ دست من نیست بدان یادی از حادثه ای تاریک است... آسمان گوش بده! فصل بی من شدنت نزدیک است...
حاکمان شهر من در سایه ی لطف خدا
مست و خندان می چرند مردمی از تیره ی کفر و شبند... بانیان ظلم و جور و وسوسه خفته در اندیشه ی مرگ منند الأمان از حاکمان شهر من! صد گراز وحشی اند اندر لباس آدمی می چکد اشک یتیمان از میان مشتشان کاهنانی کفر کیش و تشنه بر خون خدا... بارش رنج و مصیبت را بهانه طالبند الأمان از خائنان شهر من! گفته بودم از بهانه شرمشان باد این ددان! لاشه ی زار کبوتر های خوش پرواز را... بی بهانه طعمه ی کفتار هاشان می کنند الأمان از جانیان شهر من! برده از سر این مضاعف رنج فرساینده هوش! قصه ی غم های بی درمان خود گویم به گوش: «...» این سه نقطه سر گذشت قلب محنت پیشه ام! من که باشم کولی خط خورده ای از روزگار پایمال دست سرد رنج های بی شمار خسته از سنگینی بار غمم از شرارت های انسان بر زمین! وه چه جان سوز است ظلم این بشر! می کشم تنها† صلیب † خود به دوش مرگ بر آیینتان ای شعر گویان خموش! من حرامم باد اگر کم تر از رنج رسولان دیده ام پاک چون شبنم ز عرش کبریا می آیم و تشنه چون خاشاک در قلب جهان می پژمرم... ارزش انسانیت این گونه است؟
این هم یک ۲۵ بیتی..!
روز مرگ روز مرگم آسمان زاری کند بخت بد با رفتنم یاری کند شب سیاهی می زند بر پیکرم خود نمی دانم چه آید بر سرم هرچه آید از غریبی بهتر است از سیاهی رنگ من بالاتر است سال ها هم صحبت غم ها شدم گوش کن! تنهاتر از تنها شدم همدم تنهایی ام جز غم نبود زخم روحم را کسی مرهم نبود غم غریبی می کند بر دوش من درد مهمان دل خاموش من منت از خلقت نجویم ای خدا ! خود بیفشان بهر من دست دعا من امید زندگانم نیست نیست از نصیب خود فغانم نیست نیست گر دوباره می چشیدم جسم خود پاک می کردم ز دنیا اسم خود داد خود را می گرفتم از خدا می فشاندم تا به عرشش این ندا: ای خدا!دنیای تو پوشالی است قلب ها از مهربانی خالی است "بی کسان" را حکم رانی می کنی " دیگران"را هم زبانی می کنی می روم خلوت کنم دور و برت لیک بگشا بعد ٍ من قفل درت من دگر لعنت نگویم بخت را انتظار لحظه های سخت را من نخواهم یک دم ایمان تو را ذره ای از لطف و احسان تو را کیفر کفرم مگیر این جا و بس چون گناهم را تو می دانی نه کس! دوزخت در استخوانم می دود بی امان تا عمق جانم می رود ای دلیل رنج بی پایان من ! خوب بنگر ظلمت دوران من می روم شاید که خود کاری کنم دهر را با رفتنم یاری کنم در نبودم بغض غم وا می شود درد را بنگر چه تنها می شود! بعد من شعرم تقلا می کند دست سردم را تمنا می کند طفلکی شعرم هراسان می شود در پس ذهنم چه ویران می شود این طرف جسمم ز همراهان جدا آن طرف روح من و خشم خدا! بند بند استخوانم زیر خاک شاپرک ها را ز نابودی چه باک! می سرایم این نوا در گور تار: انتظار و انتظار و انتظار ... ف.م
زمین و آسمان تار است
تن گل ها پر از خار است در این میخانه ی بی کس دل مستم چه هوشیار است! من آن هم بستر دردم همان شیدای شبگردم بمیرداین تن سردم که بر خود من چه بد کردم نه در دنیا جفا کردم نه ظلمی در خفا کردم تمام جرم من این بود: که باران را صدا کردم سزای کار من غم نیست سراسر درد و ماتم نیست بگرید آسمان بر من سیه روزی غمی کم نیست نه در مستی گنه کردم نه قلبی را سیه کردم پس این دیوانگی ها چیست؟ نگه شاید به مه کردم! که من لبریز نیرنگم؟! ریا کارم؟دو صد رنگم! پذیرفتم گناه خویش قداست را چه دلتنگم! در این دنیای آواره واین دل های سی پاره به دنبال چه هستم من؟ رهایم کن به یکباره! ف.م
من امشب رازها را فاش خواهم ساخت
تمام رشته ها را پنبه خواهم کرد و این دنیای فانی را ... شروعی تازه خواهم داد من امشب سر به سوی سجده بسپارم و با صد توبه ی هوشیار... گناهان قضایم را ز سر گیرم -ز پاکی ها چه من سیرم- و بر پشت دل پر درد خود داغی بیفشانم که تا خوش لحظه ی مرگ چراغ فکر و اندیشه صداقت را به گور خاک بنشانم من امشب با خدا آواز خواهم خواند تمام پرده ها را دور خواهم راند تمام داغداران زمین را مژده خواهم داد: که از دل پاره های بی نشان خویش خبر یابند بی تشویش -بدون وحشت و کابوس بدون محشر و ناقوس- مسیحاتر ز عیسی من تمام غصه ها را زنده خواهم ساخت قمار زندگی را در حضور مرگ خواهم باخت و من سگ سان تر از خشم سگان ظهر تابستان... دل سنگ و تبه کارش به روی دار خواهم برد -خدا را هم به خواب ناز خواهم برد- خدایا من تو را هم درس خواهم داد محبت را ز دنیا کوچ خواهم داد عدالت ارزشش مرگ است... بنی آدم گلش آغشته با درد است... من امشب از تو می گویم... تو را من فاش می گویم: من امشب جانیان را اشک خواهم ریخت من امشب چون تو خواهم شد تو ای دادار هستی بخش! خدای فصل های سرد! اگر سنگی ز احوال دلم آگاه می شد زسوز دردهای ریشه دارم آب میشد...تو از جنس کدامین صخره سرشاری؟که آه سوزناک قلب ششصد پاره ام حتی ... نجنباند دل سنگت؟ زمین می لرزد از خشم نگاه چشم در راهم دل آیینه تبدار است با صد شعله ی آهم نمی لرزد دل سنگت؟؟؟؟؟؟؟؟ ف.م
تو ای زیبای من ای خفته در آغوش سرد خاک بیا بردار آشوب دل غمگین و بیمارم من اینجا رو به سوی مرگ می تازم تمام لحظه ها در حسرت رویای دیدارم دلم قربانی رویت بیا هر شب به خواب من بکش دست نوازش را بکش این قلب بی تابم ببر روح مرا با خود به دنیایی ز آرامش مرو ترکم مکن بنگر به این چشمان بی خوابم بیفشان قطره آبی بر دل جوشان و سوزانم ببر این اشک شب ها و غم غمناک روزانم نگاهم کن بدون تو چه سان افتان و خیزانم ز سوز سوگ غمناکت به سان شمع سوزانم قسم دادم خدا را با دو چشم خیس و گریانم که بعد از تو دمی در این ده ویران نمی مانم هزاران عمر بگذشت از شب شوم سیه پوشی کجا شد آت قسم هایم؟نمی دانم نمی دانم تمام لحظه هایم از تو خالی شد به یک باره کجا گم کرده ام عطر نفس هایت نمی دانم خریدار غزل هایم تو ای مفهوم اشعارم بیا بفشار دستم را که من بی تو نمی مانم ف.م
واین هم از اولین تجربه ام در شعر نو...! (البته اگه بشه بهش گفت شعر)
شاپرك مرد شاپرك در تپش ثانيه ها دست روياي خودش را گم كرد ودر اين همهمه ي پر ز سكوت آسماني تر از آواي دلش پر پرواز تو شد... وتو در خلوت خود شاپرک را دیدی به دلش خندیدی شاپرك گفت به خود: اوج گيرم برسم تا به فلك برسم تا به خدا برسم تا به جنون وتو اي قدرت برتر تو خدا گریه اش را دیدی به غمش خنديدي آرزوي دل او را كشتي همه اسرار دل نازك او بفشاندي در باد تا به افلاك و زمين برسد اين فرياد اين صداي خاموش دل محتاج به يك هم آغوش تو به خود مغروري ! تو سراپا قدرت تو سراپا هيبت تو به خود مي بالي! عاشق كشتن آدم هايي در پي مرگ دل شيدايي شاپرك را راندي پر او سوزاندي كشتيش ليك بدان... گرچه او خسته ولي جان دارد دل به اندازه ي دوران دارد به تو شايد نه...به خود ايمان دارد اي خدا اي بشر بي معنا ! اي شب بي سحر بي فردا ! با خود انديشه مكن تنهايي گرچه سرشار ز لطف و جبروت يا ز عزي و جلال به جلالت سوگند شاپرك زيباتر و زتو تنهاتر انتقام از كف تو بر گيرد نپرد از قفس خاكي تو تا همه شادي خود پس گيرد... ف.م
|
![]()
تصویر مه گرفته ام در شیشه پنجره محو میشود
Home
|